سلام بچه ها بازم اومدم .
امیدوارم بازم بهم سر بزنید.
منتظرم باشید
رفقا نظرتون در مورد عبور شیشه ای چیه؟نظر بدیدا بی وفا نشید.
به نظر من که برنامهء با حالیه ولی فقط بدیش اینه که تکرار نداره.
من خیلی دوست دارم حسین یاری رو دعوت کنن خیلی بازیگر با حالیه.
بودنم را هيچ کس باور نداشت
هيچ کس کاري به کار من نداشت
بنويسيد بعد مرگم روي سنگ
با خطوطي نرم زيبا وقشنگ
آنکه خوابيده در اين گور سرد
بودنش را هيچ کس باور نکرد

بچه ها نظرتون دربارهء داش کریم و حاج رحیم
چیه؟؟؟؟؟
هيچ گاه چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد گريان مکن
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
اگه يه روزي فرشته ها بخوان تورو زودتر ببرن به اونا ميگم که از قديم ماهي رو با تنگش ميبرن
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ميگن قلب آدما اندازه مشتشونه
ولي چطوري يه دنيا مهربوني يه آسمان صداقت يه كهكشان محبت يه دريا عشق
تو مشتت جا شده؟
خداوندا مرا یاری کن تا در برابر مشکلات صبور و مقاوم باشم.
/untitled.bmp)
آخر از عشق تو ساکن در کلیسا می شوم
] میکشم دست از مسلمانی مسیحا می شوم
می روم بر کشتی وصلت چو نوح ]
یا به ساحل می رسم یا غرق دریا می شوم
من در دل جز تو نگاری ندارم
غیر از تو با کسی سر و کاری ندارم
دیگران را با دیگری سر و سری همیشگی
میدانی که من جز توقراری ندارم
من در کمند زلف تو آسوده بودم
هرگز خیال و پای فراری ندارم
دل برای تو می تپد و خونم میدود
بی تو هرگز جنبش و مداری ندارم
با بودنت شبهایم چون روز مینمود
بی مه رخت جز شب تاری ندارم

خیلی دلم گرفته. خسته شدم اینقدر خدا رو صدا کردم ولی چه فایده خدا جوابمو نمیده.
کاشکی یه شب که خوابیدم دیگه از خواب پا نشم.
خسته شدم از دست این زندگی از دست این روزگار.
پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری،آن ایت که بعد از زمین خوردنی بر خیزی.
(گاندی)
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
معلم در را می گشاید اما تو خود باید وارد شوی.
(ضرب المثل چینی)
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
از دیروز بیاموز ،برای امروز زندگی کن ،و به فردا امید ببند.مهم این است که یک دم از پرسشگری باز نایستی.
(اینشتین)
سرنوشت را او به دست خود نوشت
خوش نویس است او نخواهد بد نوشت
/261hime.jpg)
دل با تو ، پاییزش بهاره ای عمر دوباره با تو در دل من قصه جا نداره
زیر بارون ، توی ایوون ، شده خسته ، یه پریشون
بی پناهه ، چشم بهراهه ، دوری از اون یه گناهه
زندگی یک بازی درد آور است
زندکی یک اول بی آخر است
زندگی کردیم اما باختیم
کاخ خود را روی دریا ساختیم
عید سعید فطر برمسلمانان جهان مبارک باد
تو را می خوانم ای عشق...!
تو را می خوانم ای عشق...!
تو را می خوانم
در هیات واژه ها!
بیا ای ستاره
تو را می خوانم:
سلام آسمان،
در کهکشان حضورت
در گرمای وجودت
من،
بلور کوچک ابر
نه تابی
نه حالی!
تو را می خوانم
ای عشق...!


۱.شرافت آدمی به عقل و ادب است نه به مال وحسب و نسب
۲.جوانمرد وعده اش نقد وفوری است.
۳.بدترین دوستان تو آن کس است که در حق تو چاپلوسی کند و خوی بد تو را بپوشاند.
۱.دوستی پدران در بین پسران خوشی می اندازد.
۲.از بهترین نیکی ها نیکی با یتیمان است.
۳.دادگر باش قدرت برایت پایدار میماند.
علی آن شیر خدا شاه عرب
الفتی داشته با این دل شب
شب ز اسرار علی آگاه است
دل شب محرم سر الله است
شب علی دید به تاریکی دید
گر چه او نیز به تاریکی دید
دردمندی که چو لب بگشاید
در و دیوار به زنهار آید
فجر تا سینه ء آفاق شکافت
چشم بیدار علی خفته نیافت
ناشناسی که به تاریکی شب
میبرد شام یتیمان عرب
شاه بازی که به بال و پر راز
میکند در ابدیت پرواز
عشقبازی که هم آغوش خطر
خفت در خوابگه پیغمبر
آن دم صبح قیامت تاثیر
حلقه ء در شد از او دامنگیر
دست در دامن مولا زد در
که علی بگذر و از ما مگذز
شال می بست و ندایی مبهم
که کمربند شهادت محکم
پیشوایی که ز شوق دیدار
میکند قاتل خود را بیدار
شبروان مست ولای تو علی
جان عالم به فدای تو علی
۱.عالمانه سخن گویید تا قدر شما روشن گردد .
۲.سه چیز جان را می کاهد تنگدستی ، ترس و اندوه .
۳.منگر که گوینده کیست بنگر کهگفتارش چیست .
امام علی (ع)
یتیم کسی نیست که پدرش مرده باشد بلکه یتیم کسی است که از عقل و ادب عاری و بی بهره باشد .
۱.چقدر زشت است که انسان ظاهری زیبا و باطنی نا زیبا داشته باشد.
۲.بدترین رفیق کسی است که ترا به معصیت خدا تشویق کند.
۳.کسی را که چشم امید به تو دوخته است نا امید مکن.
پند های حضرت علی (ع)
۱.مردم خوابند و هنگامی که بمیرند بیدار می شوند .
۲.از همنشینی با بخیل دوری کن زیرا چون به او محتاج شوی از تو بگریزد.
۳.کسی که شکیبایی نرهاند بی قراری هلاک گرداند.
نام:علی
کنیه:ابوتراب
لقب:مرتضی
پدر:ابوطالب
مادر:فاطمه بنت اسد
تاریخ و محل ولادت:سی سال پس از عام الفیل در کعبه
وفات:سال چهلم هجری
عمر:۶۳ سال
مزار:نجف اشرف
قاتل:عبد الرحمن بن ملجم
احيا
امروز ۱۸ ماه مبارک رمضانه .
امشب اولین شب احیاست.
امشب شب ضربت خوردن حضرت علی(ع) است.
از امشب تا شب ۲۳ رمضان میخوام فقط از علی(ع) بگم.
اگه خوشتون اومد بیاد بخوانید و نظر هم بدید.
علی مولا
از امروز تا ۲۵ مهر میخوام فقط از امام علی بگم .
از خوبیاش از مهربونیاش .
میخوام حدیثا وداستان های حضرت علی (َع) بنویسم .
روزی ۳ تا حدیث وروزی ۱ داستان از امام علی (ع) رو بنویسم .
اگه دوست داشتیدو خواستید میتونید هر روز یه سری به ما بزنید .
راستی نظر یادتون نره.
واقعا نمیدونم این دنیا چه جور آدمهایی داره .
من دارم دردو دل میکنم بعد یه آدم بی فرهنگ و بی شعور اون حرفارو میزنه.
ولی اصلا برام مهم نیست چون اون آدم فقط یه آدم عقده ای بیشتر نیست و تو زندگیش احساس کمبود شوهر میکنه.واقعا براش متاسفم.
(این حرف و به اون کسی که اون نظرو داده میگم)
(من اصلا از این که دوستام برن واون نظرو بخونن ناراحت نمیشم.چون هر کسی که اون حرفا رو بخونه میفهمه که تو چه کمبودی داری.)
اشک
چرا جایی برای تنهایی نیست ؟
چرا جایی برای گریه کردن نیست ؟
چرا نمیگذارند این اشک ها آرام بریزند ؟
چرا؟ چرا؟ چرا؟ .....
بچه ها ترو خدا برام دعا کنید تا آروم بشم.
نمیدونم چی کار کنم.
نمیدونم چی بگم.
فقط دلم گرفته از این زندگی.
فقط یه بغض تو گلوم گیر کرده.نمیتونم الان گریه کنم.منتظرم احیا شروع بشه تا شاید بتونم گریه کنم . آخه اون موقع کسی ازم نمیپرسه چرا داری گریه میکنی .
((عاقبت خاک گل کوزهگران خواهیم شد))
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمدوقت است که باز آیی
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
وقت غروب است ولی چگونه باید غروب کرد..........
امشب خیلی دلم گرفته.حوصلهء هیچ چیزم ندارم.
ولی چون کسی رو ندارم باهاش حرف بزنم دارم مینویسم.
بعضی موفع ها اینقدر دلم میگیره که دوست دارم کاشکی الان زنده نبودم.
شاید اگه یه همدمی داشتم آرزوی مرگ نمیکردم.
کاش دلیلی برای بودن داشتم
کاش میدانستم برای چه هستم
کاش میدانستم برای چه آمده ام
کاش میدانستم به کجا میروم
کاش میفهمیدم معنای بودن چیست
کاش میفهمیدم معنای زندگی چیست


۰
۰
۰


دلبری با دلبری دل از کفم 
دزدیدو رفت
هرچه کردم ناله از دل 
سنگدل نشنیدو رفت
گفتمش ای دلربا 
دلبر ز دل بردن چه سود
از ته دل بر من دیوانه دل 
خندیدو رفت
بچه ها نمیدونم از رمان خوشتون میاد یا نه ....
ولی من الان دارم یه رمان میخوانم که اسمش(قلب سنگی)اگه دوست داشتیدبخونیدش چون خیلی قشنگه.
تو این رمان نامزد دختره میمیره.
این دوتا واقعا همدیگرو میپرستیدن ولی با رفتن پسره واقعا چجوری اون دختر باید تحمل کنه؟
البته میدونم که این یه داستان بیشتر نیست ولی این چیزا حقیقتم داره.
ولی خیلی داستان جالب و غم انگیزیه.
من خیلی رمان دوست دارم و همیشه وقتی رمانی میخوانم انگار واقعا دارم با اون زندگی میکنم.
ولی اگه واقعا فکرشو بکنین میبینین که خیلی درک این موضوع که دختری تو نامزدی همسرآیندشو از دست بده خیلی سخته.
بچه ها نمیدونم از رمان خوشتون میاد یا نه ....
ولی من الان دارم یه رمان میخوانم که اسمش(قلب سنگی)اگه دوست داشتیدبخونیدش چون خیلی قشنگه.
تو این رمان نامزد دختره میمیره.
این دوتا واقعا همدیگرو میپرستیدن ولی با رفتن پسره واقعا چجوری اون دختر باید تحمل کنه؟
البته میدونم که این یه داستان بیشتر نیست ولی این چیزا حقیقتم داره.
ولی خیلی داستان جالب و غم انگیزیه.
من خیلی رمان دوست دارم و همیشه وقتی رمانی میخوانم انگار واقعا دارم با اون زندگی میکنم.
ولی اگه واقعا فکرشو بکنین میبینین که خیلی درک این موضوع که دختری تو نامزدی همسرآیندشو از دست بده خیلی سخته.
اگر غروب خورشید را دیدی مرا یاد کن
اگر تنهایی را دیدی مرا یاد کن
اگر دل شکسته ای را دیدی مرا یاد کن 
مرا یاد کن که به یاد تو هستم
بچه ها یه سوال:
ببینم اگه یه دختری پسری رو دوست نداشته باشه میتونه به اجبار با اون پسر زندگی کنه؟؟؟؟؟؟؟؟
اطرافیان میگن :
کسی رو نداره.
از اول زندگیش سختی کشیده.
یه روز روز خوش ندیده.
اگه جواب نه بشنوه غرورش میشکنه.
جونه به راههای بد کشیده میشه .
.........
آخه ببینم چرا بعضی از این پسرا دخترارو درک نمیکن.
آخه مگه دختری که به پسری جواب رد میده مسئول کارهای بعدییه اون پسره؟؟؟
حرف تاحق
درست پارسال همین روزها یعنی توی ماه مبارک رمضان بود که یکی از آشنا هامون در مورد خانوادهء ما نا حق حرف زد .
از اون روز به بعد ما با هم رابطه نداشتیم. اما از حال اونا با خبر بودیم.
از اون موقع تا الان همونی که در مورد ما اون حرفارو زد دو بار تصادف کرده.
اولین تصادف باعث ذخمی شدن بدنش شد.
دومین تصادف باعث شکسته شدن دستش شد که هنوز بعد از سه بار عمل و گذاشتن پلاتین هنوز خوب نشده.
و سومین بلایی که به سرش اومد فراموشی گرفت.
البته نا گفته نمونه که ما هر روز از خدای متعال شفاشو میخواهیم و حتا به دیدنش هم رفتیم.
من نمیگم خوشحالم از این که اون آدم به این روز اوفتاده.
من منظورم چیز دیگه اییه منظورم اینه که:
چوبه خدا صدا نداره بخوره دوا نداره
راستی می خواستم بگم اگه ممکنه برای شفاش همه دعا کنید که به امید خدا خوب بشه و شفا بگیره.
راستی اینم بگم که فقط و فقط نا حق حرف زدنش باعث این مشکلات شد...
دوباره سلام.
امیدوارم که منو فراموش نکرده باشید.
بازم اومدم تا حرف بزنم البته این سری میخوام حرف دلمو بزنم.
اگه دوست داشتید بخوانید اگه نه که هیچی.
راستی نظر هم بدید.
همين چند سال پيش، او جايزه بهترين بازيگر زن با بازي در فيلم <موج مرده> را از آن خود كرده بود. با او قرار گفتگو گذاشتم. ابتدا امتناع ميكرد، اما او را مجاب كردم كه با من گفتگو كند. به من گفت: چه ميخواهي بپرسي؟ كجا به دنيا آمدم، كجا تحصيل كردم، نظرم را درباره اين سكانس بگويم و شايد بهترين پرسش اين باشد كه پيام اين فيلم چه بود؟ گفتم: سركار خانم، ما هم مقصر نيستيم، بلكه اذهان عمومي از ما اين چنين پرسشهايي ميخواهند. كمي فكر كرد و گفت: يعني مردم... گفتم: آري. گفت: همه مردم... گفتم: نه، آن قشري كه حداقل مطبوعات را ميخوانند و از طرفداران دنياي سينما هستند. اينها، هم جزوي از مردم هستند. گفت: حالا كه پاي مردم وسط است، پس بپرس... و من پرسيدم و پرسيدم تا اينكه رسيدم به پرسش كليشهاي پاياني، مثل تمام مصاحبهها <حرف پاياني...> دوباره به فكر فرو رفت، مثل پاسخ دادن به ديگر پرسشها، كه با طمانينه به آنان پاسخ ميداد. برخلاف خيلي از هنرمندان، براي طرف مقابل، ارزش قايل بود. ما خبرنگاران زماني كه رو در روي كسي براي گفتگو مينشينيم، متوجه ميشويم كه چه كسي حال و حوصله گفتگو را دارد و چه كسي حال و حوصله ندارد... چه كسي ميخواهد با پاسخهاي تك كلمهاي از شر ما راحت شود و چه كسي با فكر، تعمق و تامل پاسخگوي پرسشهاي ماست و گلدره از اين گروه بود. گروهي كه يا مصاحبه نميكرد و اگر هم حاضر به مصاحبه ميشد براي فرد روبهرو، ارزش قايل ميشد.
مثل آن بازيگر زن تازه به دوران رسيدهاي نبود كه شش ماه، ما را امروز و فردا كرد و سرانجام هم گفت: پرسشهايتان را بياوريد، پرسشهايمان كه به پانزده پرسش ميرسيد را برديم و به او سپرديم كه حداقل براي هر پرسش سه، چهار خط مطلب بنويسد... پس از دو ماه از آن روز كه به دنبال پرسشهايمان بوديم، به ما گفت كه برويم از منزلشان در يكي از خيابانهاي فرعي ميرداماد تهران بگيريم.
![]() |
زماني كه مادر بازيگر مربوطه، كاغذ را دستمان داد، از حالت تعجب داشتم شاخ در ميآوردم؛ پس از شش ماه به دنبال او بودن و دو ماه هم به دنبال پرسشها، براي هر يك از پرسشها، تنها چند كلمه پاسخ داد. از پانزده سوال، شش پرسش عادي را پاسخ نداد؛ به سه سوال ديگر، بلي يا خير گفت و براي شش سوال هم، تنها چند كلمه پاسخ... از مجتمع كه خارج شدم، كاغذ را مچاله و به گوشهاي پرتاب كردم. زير لب به خودم دشنام دادم كه هشت ماه از وقتم را صرف او كردم و روانم را آزار دادم، آخرش هم... وقتي كه او برايت احترام قايل نميشود، آن گاه براي چه بايد عكس او را با ژستهاي مختلف روي جلد بياوري... شايد پاسخ اين باشد، <براي مردم...> اما او براي مردم، براي من و براي تو چه كرد؟ مردم بايد بدانند كه برخي از اهالي اين قشر چگونه رفتار ميكنند... ما براي آنان ميگوييم كه براي مردم از شما گفتگو ميخواهيم و آن گاه آنان هشت ماه، ما را به دنبال خود ميكشانند. زماني كه اين اتفاق در تابستان گذشته كه اگر اشتباه نكنم، مردادماه گذشته بود، افتاد... به ياد حرفهاي <پوپك گلدره> افتادم كه به من در اوج محبوبيت و مشهوريت به خاطر دريافت سيمرغ بلورين از جشنواره فجر گفت: اگر به خاطر مردم است، بپرس و من پرسيدم تا رسيدم به همان پرسش پاياني. <اگر در پايان چيزي دوست داريد، بگوييد، به عبارتي سخن پاياني> و او پس از كمي تامل گفت: <ما انسانها، بايد قدر يكديگر را بدانيم، مرگ به همه ما نزديك است، مرگ در كمين همه ماست، دنيا چند روزي بيشتر نيست، ما در دنياي ديگري هم بايد زندگي را تجربه كنيم، مرگ پايان زندگي نيست، پس با كولهباري از رفتار پسنديده به سوي آن دنيا گام برداريم.>
و لحظاتي بعد صحبتهايش عاميانهتر شد: <براي يكديگر كلاس نگذاريم، از غرور فاصله بگيريم، دلهايمان را به يكديگر نزديكتر كنيم، به ماديات زندگي توجه بيجا نشان ندهيم و از گذشتگان عبرت بگيريم، دست پايينتر از خود را بگيريم و به او كمك كنيم كه تنها همين مسايل، نام انسانها را نيك ميكند...> و چه زيبا پوپك آن گفتهها را به زبان آورد، چرا كه خود اين گونه بود و به همين شكل زندگي ميكرد...
روحش شاد
در هشت ماهي كه او بستري بود، به چشم ديديم كه مردم چه طور براي او دعا و راز و نياز ميكنند و آرزوي سلامتياش را داشتند. پدر پوپك در پايان از زحمات صدا و سيما و مخارجي كه بابت پوپك متحمل شدند، به ويژه از زحمات آقايان ضرغامي، پورمحمدي و تقدسي قدرداني ميكند كه طي اين مدت كمكرسان او و خانوادهاش بودند.وي ميگويد: طي مدت هشت ماه، سازمان صدا و سيما هفتاد ميليون تومان خرج دخترم كرد..
بچه ها ببخشید این مطلبم سه بار ارسال شد آخه دستگام چند لحظه گیر کرد
به خاطر همین اینجوری شد.
مادر پوپك ميگويد: پس از اينكه جايزه سيمرغ بلورين را به خاطر بازي در فيلم سينمايي <موج مرده> از آن خود كرد، او در
![]() |
_ _ _
از مادرش ميپرسيم كه او هيچ وقت در رابطه با مرگ صحبت ميكرد و به طور كلي نظري در مورد مرگ داشت كه ميگويد: بله، او ابتدا از مرگ ميترسيد، اما گويا زماني كه در مجموعهاي در اطراف شاهرود در كوير بازي ميكرد، در بيمارستاني با پيرزني برخورد كرد كه مردن او را به چشم ديد. به من گفته بود، زماني كه پيرزن جان داد، متوجه شد كه چيزي از بدن او جدا شده، چيزي به شكل روح... احساس كردم، لباس او باقي ماند و روح از بدنش جدا شد. روزي هم در قبري خوابيد كه باعث شد ترسش بريزد، به من گفته بود كه مامان از زماني كه در قبر خوابيدم، ديگر از مرگ نميترسم.
مادر پوپك ميگويد: پس از اينكه جايزه سيمرغ بلورين را به خاطر بازي در فيلم سينمايي <موج مرده> از آن خود كرد، او در
![]() |
_ _ _
از مادرش ميپرسيم كه او هيچ وقت در رابطه با مرگ صحبت ميكرد و به طور كلي نظري در مورد مرگ داشت كه ميگويد: بله، او ابتدا از مرگ ميترسيد، اما گويا زماني كه در مجموعهاي در اطراف شاهرود در كوير بازي ميكرد، در بيمارستاني با پيرزني برخورد كرد كه مردن او را به چشم ديد. به من گفته بود، زماني كه پيرزن جان داد، متوجه شد كه چيزي از بدن او جدا شده، چيزي به شكل روح... احساس كردم، لباس او باقي ماند و روح از بدنش جدا شد. روزي هم در قبري خوابيد كه باعث شد ترسش بريزد، به من گفته بود كه مامان از زماني كه در قبر خوابيدم، ديگر از مرگ نميترسم.
مادر پوپك ميگويد: پس از اينكه جايزه سيمرغ بلورين را به خاطر بازي در فيلم سينمايي <موج مرده> از آن خود كرد، او در
![]() |
_ _ _
از مادرش ميپرسيم كه او هيچ وقت در رابطه با مرگ صحبت ميكرد و به طور كلي نظري در مورد مرگ داشت كه ميگويد: بله، او ابتدا از مرگ ميترسيد، اما گويا زماني كه در مجموعهاي در اطراف شاهرود در كوير بازي ميكرد، در بيمارستاني با پيرزني برخورد كرد كه مردن او را به چشم ديد. به من گفته بود، زماني كه پيرزن جان داد، متوجه شد كه چيزي از بدن او جدا شده، چيزي به شكل روح... احساس كردم، لباس او باقي ماند و روح از بدنش جدا شد. روزي هم در قبري خوابيد كه باعث شد ترسش بريزد، به من گفته بود كه مامان از زماني كه در قبر خوابيدم، ديگر از مرگ نميترسم.
نمیدونم چی باید بگم.
واقعا اون گزارشا اون تصویرا هموش غم از دست دادن پوپک و تازه کرد .
امیدوارم که خانم اسکندری بتون به خوبی پوپک بازی کنه البته با همه سختیهاش.
ازهمهء اونهایی که به این سایت اومدن خواهش میکنم که حتی یه فاتحه هم شده برای پوپک بخونن.
![]() |
ميگويد: پوپك هيچگاه دوست نداشت كه من پيراهن مشكي بپوشم، او حساسيت شديدي به اين رنگ داشت. شايد بر ميگردد به اين اتفاق كه پوپك 15 روزه بود كه پدرم درگذشت و من تا چند سال پيراهن مشكي به تن ميكردم. شب اولي كه پوپك فوت كرد، به سوي كمد لباسهايم رفتم، دست من به سوي لباس مشكي رفت، ناگهان صداي پوپك را مثل سابق شنيدم كه گفت: <ماماني، مشكي...> به خودم گفتم كه معتقد نيستم كه <پوپك> از پيش ما رفته و در آن وضعيت من بايد به اطرافيان روحيه بدهم؛ از اين رو تصميم گرفتم، كه سفيد بپوشم. سفيد رنگ روشني و رنگ نور است. به پوپك گفتم <من سفيد ميپوشم تا تو خوشحال باشي.>
او چگونه رو به بازيگري آورد؟ او با دوستانش در دانشكده هنر، تئاتر <پل> را بازي كرد. تئاتري هم به نام <زمستان>66 در سال 74 بازي كرد كه پوپك در آن تئاتر جايزه اول را گرفت و از او تقدير شد. آن شب در تالار وحدت، او برايمان مايه افتخار شد. بعد از اين تئاتر، او در سكانسهايي از مجموعه تلويزيوني <سرزمين سبز> بازي كرد كه هيچگاه پخش نشد و نميدانيم كه چرا اين گونه شد؛ سپس در دنياي شيرين دريا بازي كرد، پس از آن در فيلمهاي سينمايي موج مرده، آخر بازي، سيندرلا، مجموعه مرواريد سرخ و سپس نرگس..
سريال نرگس،پوپک گلدره،ستاره اسکندری
با مصدومیت این بازیگر، گروه تولیدی این سریال دچار شوک بزرگی شد که منجر به تعطیلی این سریال گردید، ولی پس از 21 روز بالاخره شبکه سه و مسئولین این سریال تصمیم به جایگزینی بازیگر زن دیگری به جای پوپک گلدره گرفتند.
در پی دعوت از 4 بازیگر معروف زن، نه تنها هیچ کدام حاضر به بازی در این سریال و ادامه نقش پوپک نشدند، بلکه با غرور فراوان اصرار زیادی به حذف صحنه های تصویربرداری از او و جایگزینی بازی خود را در این سریال داشتند.
در این میان، ستاره اسکندری پس از قبول پیشنهاد ادامه بازی پوپک گلدره، با خواسته خود تهیه کنندگان و کارگردان این سریال را متعجب کرد. او برخلاف اخلاق حرفه ای و غرور دیگر بازیگران زن، انجام این کار را منوط به گرفتن اجازه از پدر و مادر پوپک و خود وی دانست!
این گونه بود که ستاره اسکندری در حرکتی جالب و به یاد ماندنی، با حضور در سی سی یو بیمارستان مهر تهران از پوپک اجازه گرفت تا به جای وی ایفای نقش کند. همین تصور و روحیه از سوی ستاره اسکندری، به گواه تهیه کننده این سریال موجب شد که تغییر زیادی در جا به جایی این دو بازیگر احساس نشود.
قرار است در قسمت سی و ششم، علاوه بر پخش آخرین حضور پوپک گلدره در این سریال، قسمتی به عنوان خداحافظی با وی که شامل مصاحبه با خانواده و همکاران وی است، برای بینندگان این سریال پخش شود.
پدر ميگويد: مادر پوپك از دوستان تحصيلي خواهرم بود. به خانه ما رفت و آمد زيادي ميكرد، از آنجا كه به مولانا علاقه
![]() |
مادر ميگويد: پوپك ساعت هشت صبح روز جمعه، هشتم مردادماه در بيمارستان پاسارگاد تهران به دنيا آمد. آن زمان نميدانستم بچه پسر يا دختر است. بگذاريد يك خاطره در مورد نام <پوپك> بگويم. در سال آخر دبيرستان تحصيل ميكردم كه دبير ادبياتمان در رابطه با منطقالطير، در حال صحبت بود، او ميگفت: هدهد راهبر مرغان بود كه نام ديگرش شانه بهسر و پوپك است و پوپك هم به معناي دوشيزه بودن است. همان زمان به خودم گفتم اگر فرزندي داشته باشم، نام او را <پوپك> ميگذارم. زماني كه دختر اولم به دنيا آمد و همسرم علاقه شديدي به نام <بهار> داشت، از طرفي <بهار> هم در فصل بهار به دنيا آمد، از اين رو او را به اين نام صدا كرديم، اما زماني كه دختر دومم به دنيا آمد، اين بار نوبت من بود كه برروي او نام بگذارم و آرزوي من برآورده شد.طي هشت ماهي كه پوپك در بيمارستان بستري بود، خيلي از آشنايان ميگفتند كه پوپك مانند يك كتاب است كه ما خيلي چيزها از او ياد گرفتيم و اين امر با مرور در زندگي او برايمان رخ داد. من هرگاه طي اين مدت بالاي سرش ميرفتم، به او ميگفتم <پوپك>، تو معني نامت را پيدا كردي و هدهدي كه داري راهبري ميكني. من بيشتر مواقع او را <هدهد> صدا ميكردم و او هم، هرگاه كه نامه مينوشت، با امضاي <هدهد> بود.مادر به عكس قاب گرفته دخترش در كنج اتاق نگاه ميكند و ميخواند:
آرزويم بودي و دادي مرا عشق و اميد
هدهدم گشتي و بر ملك صبا دادي نويد
و در ادامه ميگويد: زماني كه اشتباهي ميكرد و از دست او عصباني بودم برايش ميخواندم:
< مرجبا اي هدهد هادي شده> و او هم ميگفت: مامان چه كار اشتباهي كردم كه دوباره اين شعر را برايم ميخواني...
مادر ميگويد: <مرگ پايان زندگي نيست>، ماموريت پوپك در اين دنيا تمام شده، خدا خواسته كه او برود و من در حال حاضر تنها <دلتنگ> پوپكم هستم.مادر پوپك، زني عارف است، هر هفته كلاسهاي مولانا را بر پا ميكند. منطقالطير تدريس ميكند، عاشق كلام قرآن است و عرفان مولانا را به طور كامل شرح ميدهد. شايد به همين دليل باشد كه ميگويد: <هيچ جايي نوشته نشده است كه انسان نيست و فنا ميشود، اگر به كلام دين خودمان هم توجه كنيم ميبينيم كه ميگويد: <اناا... و انااليه راجعون...>من راضي به رضاي خداوند هستم، اما صبر به من بده كه اين دوري را تحمل كنم.
هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جريده عالم دوام ما
پدر مرد باسوادي است، با صداي بسيار رسا كه ما را به ياد دوبلورهاي تلويزيون مياندازد، بسيار خوش صحبت و واژهها را با نظم خاصي از دهان خارج ميكند. در كجا به دنيا آمديد: سوم شهريورماه سال 1320، در همان روزي كه متفقين به ايران حمله كردند، در ميدان راهآهن به دنيا آمدم؛ در يك خانه قديمي كه تنها سيمهاي خاردار خانه ما را از راهآهن جدا ميكرد. من فرزند ششم خانواده و كوچكترين پسر بودم. پدرم يكي از متخصصين سراجي بود. او رييس صنف سراجان و طرحهاي جديدي از كيف و كفش را در همان زمان توليد ميكرد، اما از آنجا كه حافظ منافع كارگران بود، هيچگاه سرمايهاي جمع نكرد؛ او مردي عارف بود. در خيابان نادري، روبهروي هتل نادري مغازهاي داشت و من از شش، هفت سالگي در آنجا كار ميكردم. او بيشتر ثروت خود را وقف عرفان كرد. او ارادت خاصي به <مولانا> داشت. پدر ميخواست درس بخوانم، اما من علاقهاي شديد به ورزش و موسيقي داشتم. در باشگاه تهران جوان، در رشته كشتي و پرورشاندام فعاليت ميكردم. 14، 15 سالم كه شد رو به موسيقي آوردم. عاشق ساز ويولن بودم و زيرنظر اساتيد آن زمان مشغول آموزش شدم.همچنين دو سال زيرنظر وزارت بهداري، در رشته علوم آزمايشگاهي دورههايي گذراندم و به عنوان كارشناس آن وزارتخانه انتخاب شدم. در امور سل انتخاب شدم و به همين خاطر داوطلبانه يك سال به استان اصفهان و چهارمحال و بختياري رفتم، تا آنجا كمك حال مردم باشم، اما به خاطر لذت از كمك كردن به مردمان آن ديار، يك سال به هفت سال ماندن در آنجا منجر شد. سرانجام در سال 72، پس از گذراندن 33 سال خدمت بازنشسته شدم.
پوپک گلدره
اول از عزیزانی که میخوان این مطلبو بخونن میخوام که فاتحه ای برای پوپک بخوانن.
قراره از امشب من هر شب یه قسمت از زندگی پوپک گلدره رو برای شما بنویسم پس از همین امشب منتظر باشید.
راستی لطف کنیدو برای هر مطلبی که میخوانید نظر بدید.
پوپک گلدرهای
واقعا این حرفی که(خدا همیشه خوبارو زود میبره) واقعیت داره.
پوپک یه جوون خوب و مهربون بود حداقل مثل بعضی بازیگرایی که خودشونو میگیرن نبود.
درست زیاد فیلم بازی نکرده بود ولی من فیلم دریا که چند سال پیش بازی کرده بود خیلی دوست داشتم.
راستی به یه چیزی دقت کرده بودید که توی دوتا از فیلماش اسمی که توی فیلم داشت همون اسم ، اسم خود فیلم بود.(توی فیلم دریا اسمش دریا بود ،توی فیلم نرگس اسمش نرگس بود).
((روحش شاد نامش گرامی باد))
به نام ایزد منان
خیلی دلم گرفته از این زندگی از این دنیا از این شانس قشنگ.
نمیدونم چرا واقعا این پول اینقدر با ارزش شده.
چرا اگه طرف پول داشته باشه میتونه زندگی کنه اگه نداشته باشه نه.
اگه پول داشته باشی همه برات نوکرم و چاکرم میکنن.
اگه مال و ثروت داشته باشی همه باهات رفیق میشن، فامیل میشن.
وقتی پول و ثروت داشته باشی همیشه دورت شلوغ ولی اگه نداشته باشی سالی یه بارم
در خونتو نمیزنن.
نظرات ()




